آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

209.بوس بده!

همین الان!  از خواب بلند شدی و اومدی بغل تخت ... بهت میگم بوس بده ... چند روزیه که میگیم بوس بده صورتت رو میاری جلوی صورتمون که بوست کنیم ... خلاصه که بوس دادی و یه ذره رفتی عقب .... میگی :  بیده! میگم : چی بیدم؟  میگی : بوس قربونت برم من:***
2 مرداد 1392

205.این روزهای ما!

این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد بجز اینکه چهارشنبه باز رفتیم موهات رو کوتاه کردیم:) عین این بچه های وروجک شدی:* بالاخره برادر بابا مرتضی اومد دیدن تو! در کل بعد از 7 سال اومدن خونمون! بهرحال اینم چیزی بود واسه خودش!  جمعه شب رفتیم خونه ی خاله زری و خوش گذشت :) مرتضی اینا و منیژه نیز بودن ...  شنبه عصری رفتیم خونه ی مامانی اینا ... دایی افشین اینا هم بودن :) دیگه چیزی میخوای میگی بِ دِ خیلیم بامزه میگی:* امروز هم خاله لیلا و سپهرک اومدن پیشمون:* حسابی بزرگ شده سپهر و برام جالبه که تو هم تو همون تایمی که به اون میرسی همون حالتها رو داری ... مثلا عید سپهر انگشت رو میگرفت و راه میرفت و الان که تو به همون سن رسیدی همون کار رو می...
30 تير 1392

203.دوده!

2-3 روزه تو دهنت افتاده به همه چی میگی دوده! یه چیزی تو مایه های جوجه! هر چی بهت میگم بگو مامان میگی دوده! میگم بگو بابا میگی دوده! خلاصه که همه چی دوده شده:* پریروز بهت میگم بگو آب میگی با!  امروز زنگ زدم به دایی آرش تا دیدش میگم مامان کیه؟؟؟ میگی بابا! خوب بالاخره بابا رو بکار بردی ولی واسه دایی ت:دی آهان تازگیا میخوای بازی کنی میری تو اتاقت و در رو میبندی:)) البته یه چیزی گذاشتم بالای در که بسته نشه ولی در هر حال میبندیش:) از روزی که از تخت افتادی:( محافظ دور تختت رو جمع کردم ... واسه همین نرده های تختت معلوم شده و عروسکت که دمش رو میکشی صدا میده رو میبینی :) میای در رو میبندی و میری هی دم اون رو میکشی آهنگ بزنه برات:* ...
25 تير 1392

200.دختر خرابکار من!

از دیروز شروع میکنم تا به بزرگترینش برسم! جای تفریحت شده اینجا! همه ی سیمها رو هم میگیری د بکششششششششش!  یه سینی مسی -شایدم مسی نیست! من مسی صداش میکنم:دی - که از مامانبزرگم مونده جلوی شومینه س ... خوب اصولا وقتی بیفته رو سنگ صدای وحشتناکی میده ... دیروز رفتی اینو انداختی و 6 متر پریدی بالا و دویدی اومدی تو بغل من قربونت برم من:* یکساعت بعد اسپیکر ایستاده ی کنار تلویزیون رو انداختی رو خودت و باز پریدی تو بغلم:دی  ساعتی بعد! گلدون گل گنده رو انداختی و مجددا پریدی بغل من:* البته همه ی اینها با جییییییییییییییییییییغ فراوون و اندکی اشک بعنوان چاشنی بودا! راستی یه بار هم که گریه کردی اومدم دیدم رفتی پشت میزی که راهی ن...
20 تير 1392

193.اولین بالا رفتن از پله

امروز برای اولین بار از پله رفتی بالا:* نمیدونم قبلا هم میتونستی یا نه! چون پله نداشتیم تو خونه و تو دماوند هم جذب نشده بودی ... ولی صبح یهو مامان صدام کرد آرامممممممممم بدو حواست به این باشه:) ...
15 تير 1392

191.کارهای جدید

چند روزه چیزی که بهت میدم ذوق میکنی ولی از نوع بیصدا:*  احساس مالکیتت زیاد شده نسبت به لوازمت:) زیپ باز میکنی برای من!:) زیپ کیفت رو باز میکنی:) دستت رو میگیریم تاتی تاتی میکنی - یک دستی:* - باز غذا نمیخوری:( آهان اون روز میگی بابا دَ دَ :* گفتم نه مامان جان ما ددییم بابا خونه:)) دیگه چیزی میخوری میگم بده به مامان قشنگ میاری سمت دهن من:* مخصوصا پستونکت رو! حتی اگه نگیم هم میاری سمت دهن ما:) یاد گرفتی تو آب فوت کنی:* هرچی میخوای بخوری کلی قل قل میکنی تا بخوری:) یادم بیاد بازم مینویسم:)
15 تير 1392